سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
8
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
خدا را نيك دشمن مىدارم نامش نمىتوانم شنودن گفتم خود اين لفظ گير كه در جهان نبود حقيقت حال يكيست اين دشمناذگى 32 او اين لفظ را از بهر معنيست كه دشمن مىدارد . آن معنى را بحث كنيم هر تفسيرى كه سبب دشمناذگى گويد گوييم ما نيز آن چنان خدا را نيك دشمن مىداريم از آنك نزديك ما اللّه اسم محبوب و ودود همه آفريدههاست شك نيست كه هرچ سبب دشمناذگى است صفت محبوب نشايد چنانك تو مىگفتى كه حالت خويش را با حالت يار به هيچ لفظى بيان نمىتوانم كردن نه محو و نه فنا و نه نيست و نه عدم گفتم اللّه اسم آن كسيست كه ترا آن حالت داد كه هيچ بيان نمىتوانى كردن . [ سؤال از اينكه اللّه را از خود چه مزه و چه بزرگى است ] سؤال كرد كه اللّه را از خود چه مزه و چه بزرگى بود گفتم چو حالت خود را بيان نمىتوانى كردن و چگونگى حالت خود را نمىيارى گفتن اللّه را چگونه يارى گفتن و چگونه در بيان آيد گفت تو خداى منى گفتم من آن صفت نكوهيدهام كه مرا دشمن مىدارى كه چه مزه دارد عاجز چيزست و هر صفت ذميمه كه تو دشمنش مىدارى من آن اوصافم اللّه منزه است ازين صفات منى گفت اللّه چه كس باشد كه بدينها نازد كه من جهان را آفريدهام كه من بدين ناقصى بدين جهان ننازم گفتم اللّه اينها را دشمن دارد كه لا يزن جناح بعوضة عند حضرته چنان را ماند كه كسى گردها را بيرون مىاندازد كسى بيايد و مىگويد كه او بدين گرد چون مىنازد باز گفتم من آنم كه اين شبها مرا دشمن مىداشتى و مىگفتى كه كجا افتادم بوى ، كاشكى اين صحبت با وى نبودى باز مىگويى كه تو خداى منى و يار حال آن مرد جندى . 33 گفتم بنا بر آنك محمّد سررزى 34 كه اينك شما را كاك و مسكه 35 مىبايد از بهر آن دانستم كه آرزوانها 36 در خود بكشتم و چون من صاف شدم هرك بيايد صفت او در من بنمايد مگر انبيا عليهم السّلام كه سرور عشّاقان و صادقاناند كه هيچ كس در گرمى دعوى خود معنى چنان ننمودند و ملابس نبودند كه ايشان . اگرچه آتش پرستيست در كوى خود چو عاشق صادق بود صدق او برين كس تا به دو او را در آن كوى معذور دارد . انبيا عليهم السّلام